مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
 قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
 همنوای دل من بود بع تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 9:56 | نویسنده : ali2000000 |

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،
این یار قدیمی چه وفایــی دارد …

 

.باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم
.من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.

 

هر که در سینه دلی داشت به دلـداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

 

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،
این یار قدیمی چه وفایــی دارد …



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 9:47 | نویسنده : ali2000000 |

 

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

در قلب من سراغ غم خویش را مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

 

راز من است غنچه‌ی لــــــــــــب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن



تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 9:43 | نویسنده : ali2000000 |

عجب دوره زمونه ای شده که به خاطر حفظ رفاقتت
باید خیلی از حرفارو توی دلت نگه داری
تا حداقل کسی رو داشته باشی که بهش بگی رفیق
مگه نه رفیق ... !؟

--------------------------------------------------

این ساحل خسته را تو پیدا کردی
این موج نشسته را تو برپا کردی
من خامُش و خسته خفته بودم ای عشق
مرداب دل مرا تو دریا کردی . . .

--------------------------------------------------

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم ...
یک بار از دیار ...
یک بار از یاد...
یک بار از دل ...
و یک بار از دست ...

--------------------------------------------------

باید ببینمت !
چرا که روی نوار قلبی ام
پیوسته نام تو بود
و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام
تو را تجویز کرده است . . .

--------------------------------------------------

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم . . .

--------------------------------------------------

هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم ...

--------------------------------------------------

اولم خنده، ز بی‌دردی بود
آخرم، گریه ز بی‌درمانی ...

--------------------------------------------------

در سایه دلشکستگی پیر شدم
غم خوردم و با غمت نمک گیر شدم
تا امدم اشنای قلبت باشم
گفتی که من از غریبه ها سیر شدم ...

--------------------------------------------------

یک سمت تویی و عشق : مرگی ساده
یک سمت جهان به قتل من آماده !
می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که
در دست دو بچّه ی شرور افتاده ...

--------------------------------------------------

دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
نه پنجره ای به سمت فردا دارد
تنهایی دیگری برو پیدا کن
این غار برای یک نفر جا دارد ...

--------------------------------------------------

صرف فعل "دوست داشتن" بسیار سخت است
گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست
حالش کاملاً اخباری ست
آینده اش هم شرطی ...

--------------------------------------------------

غربت آن نیست که تنها باشی ، فارغ از فتنه ی فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب ، در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل ، در میان همه کس یکه و تنها باشی ...

--------------------------------------------------

گاهی اوقات همینی که هستی را دوست دارم
وگرنه بهتر از این را همه دوست دارند ...

--------------------------------------------------

کسی هست شانه هایش را، به من قرض بدهد
تا یک دل سیر گریه کنم؟
بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی ؟؟؟

--------------------------------------------------

بعضی ها به ظاهر وقتی اول وارد لیست دوستانت که میشوند
چیزی با خود نمیآورند
ولی وقتی میروند ، همه چیز آدم را با خودشان میبرند . . .

--------------------------------------------------

کاش میشد که دلم از عاشقی بو ببرد
یار آمده دل را به شکار چشم آهو ببرد
خسته ز دلم ... بگو خریدار کجاست ؟
تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

--------------------------------------------------

هر چند که باشی عاشقی دل نگران ،
حس می کنم این را که شبی در باران ،
این بازی ِ « تا ابد کنارت هستم » ،
با سوت قطار می پذیرد پایان

--------------------------------------------------

سکوت و خلوت بغض شبانه
چه دلگیر است بی تو حجم خانه
تو رفتی و دلی دارم که هر دم
برای گریـه می گیرد بهانه ...

--------------------------------------------------

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک
هر که از دیده مان رفت ز خاطر ببریم
یا که چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود
خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم ...

--------------------------------------------------

دل‌ من محکمه ایست
که به من می‌گوید:
همه را دوست بدار،
به همه خوبی‌ کن،
و اگر بد دیدی،
دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

--------------------------------------------------

کاش دستی بود و دستم میگرفت
انتقام از نفس پستم میگرفت ...

--------------------------------------------------

امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را
وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود ...

--------------------------------------------------

دیدار یار غایب ، دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ...

--------------------------------------------------

بی درد وا نشد دل غفلت گرفته‌ام
قفلی که زنگ بست، شکستن کلید اوست ...



تاريخ : دو شنبه 12 اسفند 1392 | 18:33 | نویسنده : ali2000000 |

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

...

پسر: خب… منزل بگم چطوره؟

دختر: وااااای… از دست تو!

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

دختر: … واقعا که!

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

دختر: لوووس!

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من ازدست توچی کارکنم؟

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

پسر: صفای وجودت خانوم!

دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: ولی من که بور بودم!

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

پسر: …

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: …

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

پسر: …

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

پسر: خدا… نه… (گریه)

دختر: چراگریه میکنی؟

پسر: چرا نکنم… ها؟

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

پسر: …

دختر: دوباره ساکت شدی؟

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب



تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 14:9 | نویسنده : ali2000000 |

         من و تو از پله های انتظار گذر خواهیم کرد. . . من و تو باهم یکی شده ایم!

         من و تو دو عاشقی شده ایم که بـه زنـدگی خواهیم گفت ما همیشه باهمیم!!!

         ایـــــــن روزهـــا من. . . خـــــدای سـکــوت شده ام. . .!

         خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود. . .

         ایـــــــنـجا زمیــن است، رســــم آدمــهایـش عجـیـب است

         ایـــــــنـجا زمیـــن است، ایـــــــنـجا گـــم کـــه میشوی. . .

         بـــجای ایــنکه دنبالت بگردن. . .فراموشت میکنند. . .!!!

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 13:22 | نویسنده : ali2000000 |

           ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺧﻨﺪیدﯼ

           ﻭ ﻣـــــــــﻦ ﻫﻤﻪ ی ﺣــــــــﻮﺍﺳﻢ. . .

           ﺑـﻪ ﭼﺸـــــــــﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺷـــــﻬﺮ ﺑـﻮد

 

           ﮐﻪ ﻋــــﺎﺷﻖﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﻧﺸﻮﻧـﺪ. . .!!!

 

         آغوش تــو تــرس های مرا می بلعد

         آغوش تـــو یـعنی پایان سـر درد ها

         یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها

         آغوش تــــو یـعنی "مــن" خـــــوبــم!

         بــــلنـد نـــــشوی بــروی یـــکوقــت!

         بغلم کن من از بازگشت بی هوای ترس ها. . . می ترسم!

 

         عشـــ♥ـق یعـــــنی وقــتــــــی ناراحــــــتم. . .

         وقتــــــــــــــــی بـغض کــــــــــــــردم. . .

         بغلم کــــــــــــنی و بـگــــــــــــــی. . .

         ببینــــــم چشــــــــــــمـاتـــــــو. . .

         منــــــــــــــــو نیـــــــــــگا. . .

         اگه گریـه کنی قــــهر میکنم میرمـــــــــا. . .!!!

 

         ﻭﻗﺘــﯽ ﻣـــُـــﺮﺩﻡ

         ﺑاﻟﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ!

         ﻻﺯﻣﺶ ﺩﺍﺭﻡ. . .

         ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻫﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ!!!

 

         پسر: بزرگترین آرزوت چیه ؟؟؟

         دختر: تـو بـارون عشقمو بـغل کنم، بـزرگترین آرزو تـو چیه ؟؟؟

         پـسر: اینکه کسی که زیره بارون بغلش میـکنی من باشم. . .!!!



تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 13:17 | نویسنده : ali2000000 |

باهام ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻦ


ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻗـــﻬﺮ ﮐﻦ


ﺣﺮﺻﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭ


ﺑﻬــــﻮﻧﻪ ﺑﮕﯿـــــﺮ


ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺷﮑﻤﻮ


ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﯼ


ﺍﻣﺎ
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﯿﭽــــﻮﻗﺖ ﺑﺮﯼ
ﻫﯿﭽــــــــــﻮقت



تاريخ : چهار شنبه 30 بهمن 1392 | 10:20 | نویسنده : ali2000000 |

شـاב باش {!}

نـﮧ یڪـ روز بـلـڪــﮧ هـزاراטּ سـال {!}

بـگـذار آواز شاב بـوבنـتــ چـنـاטּ בر شهـر بـپـیـچـב {!}

ڪــﮧ رو سےـاـه شونـב آنـاטּ {!}

ڪــﮧ بـر سـر غـمـگےـטּ ڪـرבنـتــ شـرط بـسـتــﮧ انـב {!}

...........................................................................

بآوَرْ کُنْ تَفآوُتِ زیآدیسْتْ ...
.
.
.
.
میآنِ کَسی کهِ تَنْهآ مآنْدهِ ..
.
.
.
.
بآ
.
.
.
.
کَسی کهِ تَنْهآیی رآ اِنْتِخآبْ کَرْدهِ....
.

......................................................................

یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیدتو مرور کنی
وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

قرار بود تکیه گاه باشی ،

نه اینکه گــــــــاهی باشی ، گـــــــــــــــــاهی نباشی ....

*****************************************************

یه دوست خوب ایمانتو ازت نمی گیره ! ما آدما معمولا ایمان قوی نداریم . پس دنبال یه دوست باشیم که همینو هم ازمون نگیره !

یه دوست خوب عقایدت رو زیر سوال نمی بره ! و کمکت می کنه که باورهات بیشتر و بهتر بشن !

یه دوست خوب بی ارزشی رو ارزش نمی دونه ! بی دینی رو کلاس نمی دونه ! شراب خوری رو فرهنگ نمی دونه !


یه دوست خوب همیشه ازت تعریف نمی کنه ، گاهی ایرادهاتو بهت می گه تا بتونی اونها رو بفهمی و رفع کنی!

یه دوست خوب آبروی تو رو برای حفظ آبروی خودش نمی ریزه ! در واقع از آبروی تو واسه خودش مایه نمی ذاره !


یه دوست خوب راز داره ! رازهای تو رو به دیگران نمی گه و پشت سرت حرف نمی زنه !

یه دوست خوب در شادی و غم با تو هست . نه فقط توی شادی ها !

یه دوست خوب باهات یه رنگه و نه صد رنگ . بهت دروغ نمی گه !

یه دوست خوب کمکت می کنه که به خدا نزدیکتر بشی و امیدوارتر زندگی کنی!

یه دوست خوب یعنی تو ، یعنی من ! به شرطی که بتونیم به خاطر همدیگه خودخواهیمون رو کمتر کنیم !
............................

دوست ِ من ، حالا بگو ببینم چند تا دوستِ خوب داری !؟

...............................................................

بـــــــــــــی منطــق ترین عضو بـد نـــــــم
چشمهـــــــــایم اند
مــــی بیننـــــد ڪـه دیــــگر دوستـــــم نـداری
امــــا هنـــوز تشنــه دیدنت هستند

 

.........................................................+++......................................

مردونه حـــــرف بزن ، مــــ♥ـــــردونه بخنـــــد ، مردونه گریـــــه کن

مـــــردونه عشـــ♥ـــق بورز ، مردونه ببـــــــخش

مرد بـــــاش و هیچ وقت نامـــ♥ــردی نکن

مخصوصـــــا در حق کســـــی که باورت کـــ♥ـــرده

و بهـــــت تکیـــــه کرده...


تاريخ : چهار شنبه 30 بهمن 1392 | 10:18 | نویسنده : ali2000000 |


دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود!
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد ...

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...

                                          گفتم : می خواهم امشب

     با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم..

             دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید !

               گفت : کبریت هایم را نخریدند ...

             سالهاست تن می فروشم !!!!!!!!!



تاريخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 13:6 | نویسنده : ali2000000 |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.